نوستالوژی...
سلام به پسری قند عسلی... بعضی چیزا توی زندگیه ما آدما یه رنگ و بوی خاصی پیدا می کنن، وقتی بهشون فکر می کنیم یا به خاطرشون میاریم یه جور مورمور می شیم، گاهی دلمون می خواد به یاد اون روزها گریه کنیم، گاهی دلمون برای اون لحظه ها تنگ می شه، گاهی آهی می کشیم، گاهی بدنمون سرد می شه، گاهی زیادی به هیجان میام و گاهی ... خلاصه اونا برای ما یه جور دیگن. خصوصا توی دوران نوجوونی و جوونی که اوج احساسات ما هستش بیشتر بروز می کنن. مثلا همین دیشب فیلم face off و نشون داد. یادمه اولین باری که این فیلم و با دایی حسنت دیدم چه حسی بهم دست داده بود، داشتیم فیلم و می خوردیم جای اینکه فیلم و ببینیم. اونموقع با ویدئو فیلم و دیدیم و من اینقدر خوشم اومد که یه روز دوستای دبیرستانم و دعوت کردم و با هم نشستیم نگاه کردیم، شاید 10 باری فیلمشو دیدم. یا رمان و فیلم بربادرفته ، کلارک گیبل، وای چه حالی میداد! حس می کردم خودم فیلم و ساختم. رمان بامداد خمار و شب سراب، نوارهای کاست صدای پای آب و مهربانی و نشانی ها با صدای خسرو شکیبایی، کارتونای بچه گیامون، رمان و کارتون بابالنگ دراز که یادم نمیره کتابشو واسه داییت هدیه خریده بودم خودم زودتر خوندمش بعد داییت هم دادش به خودم...
خیلی از بازیهای کودکی، خیلی از موسیقیها، خیلی از شعرها، خیلی از کتابها، خیلی از صداها یه جور مارو می برن به دورانهایی که تو ذهنمون جای خودشون و گرفتن...
آره عزیزم یه چیزایی هست که برای ما یه جایگاه ویژه تری پیدا می کنن. حتی بعضی از بوها مثلا اولین عطری که به بابات هدیه دادم عاشق بوشم... یا بعضی غذاهای مامانا و مامان بزرگها که بوشون توی ذهن آدم می مونه. یا بعضی از اسمها ...
فکر کنم یه روزی این وبلاگ تو هم برای مامان ندات همچین حسی و بده، که وقتی بهش فکر کنم یا وقتی صفحاتشو باز کنم یاد این دوران بیفتم، یاد دورانی که پسری توی دل مامانی بوده و مامانی همش منتظر بوده...
عزیز مامان ،دوست دارم که تو بعدها به بهترین شکل توی ذهنها باقی بمونی، طوری که وقتی از گلم یاد بشه همه یه حس احترام و تقدیر نسبت بهت داشته باشن...
ماچ


نوستالوژی...
